![]() |
![]() |
|
| ادبیات |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:27 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:23 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
|
به بهانۀ عید ! درود بر شما ورجاوندان ارجمند و همدلان فرزانه. از اینکه همیشه به این خانه سر می زنید و محبتها ی فراوان خود را نثار این سرا پا تقصیر می کنید سپاسگزارم، مدتی نتوانستم مطالب وبلاکم را عوض کنم و به پرسشهای شما دوستان پاسخ بدهم، البته که دلایل زیادی دارد، یکی آن شاید این باشد راستش نمی توانم و همین استعداد نوشتن و سریع نوشتن را در خود نمی بینم وگرفتاری های دیگری مثل همین آواره گی که اکنون برایم دست داده و در شهرهای بیگانه غم غربت را می سرایم باشد. به امید اینکه بر من سخت نگیرید،و عید سعید فطر را برشما وهمه ی عاشقان جهان مبارک باد می گویم.
حافظ منشین بی می و معشوق زمانی کایام گل و یا سمن و عید صیام است
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:16 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
|
در خیابان با جوانانی مشنگ خوب دقت کرد در سیمای او با دلی پردرد گفتا این چنین من شنیدم تازگی چت می کنی نامه های عاشقانه می دهی عصرها اطراف میدان ونک موی صاف خود مجعد می کنی بینی خود را نمودی چون مویز خرمن مو را چرا آتش زدی؟ چشم قیس عامری روشن شده دامن چین چین گلدارت چه شد؟ ابروی همچون هلالت هم پرید؟ قلب تو چون آینه شفاف بود دیگر آن لیلای سابق نیستی قبلنا عشق تو صاف و ساده بود تو مرا بهر خودم می خواستی زهرماری هم که گویا خورده ای رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان تو چه داری تا شوم من چاکرت؟ خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر ریش و پشم تو رسیده روی ناف آن طرف اما جوان و خوشگل است او سمندی زیر پا دارد ولی خانه ات دشت و بیابان خداست با چنین اوضاع و احوالت یقین او ولی با این همه پول و پله گرچه راحت هست از درک و شعور عشق بی مایه فطیر است ای بشر عاشق بی پول می خواهم چکار راست می گویند، تو دیوانه ای این همه اشعار می گویی که چه؟ بازگرد امروز سوی کوه و دشت تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده یا همین عذار شده شکل گوگوش با جوانان رپی دم خور شده ویس هم داده به رامین این پیام پس ببین مجنون شده دنیا عوض اکس پارتی کرده ما را هوشیار بیخیال من برو کشکت بساب گفت با «جاوید» مجنون این چنین: بشکند این « دست شور بی نمک» حال که قرتی شده لیلای من می روم من هم پی ( کیسی ) دگر فکر کرده تحفه اش آورده است آی آقای نظامی شد تمام خط بزن شعری که در کردی زما |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:15 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
|
روز هایکه به سبز ترین خاطره ها پیوست ! در یکی از روزهای که تازه صنف یازده شده بودم همصنفی هایم در حین نبودن استاد، در جریان ساعت درسی مشاعره یا به اصطلاح عوام (شعرجنگی) را با بچه های صنف پهلوی مان راه انداختن. بعد از اینکه مشاعره آغاز شد، استاد زبان وادبیات دری هم داخل صنف شد آرامش بینظیری صنف را فراگرفته بود. استاد متوجه شد که همه آرام نشسته اند و همه می خواهند به نوبت شعر بخوانند و طرف مقابل را شکست دهند. در همین حال، یکی از بچه های تیم (گروه) ما این بیت شعر را در جواب تیم (گروه) طرف بخوانش گرفت: روز گار آیینه را محتاج خاکستر کند/ مسلمان ازبرای زر خدمت کافرکند، استاد بدون اینکه به نتیجۀ مسابقه بپردازد، گفت:" بچه ها! می خواهید حکایتی را در بارۀ همین بیت شعر مشترک ( روزگار آیینه را...) که منسوب به حضرت صائب و حضرت بیدل است برای شما باز گوکنم؟!" و ما بچه ها که چشم درد چنین قصه های ادبی بودیم ــ و سخنان استاد زبان و ادبیات را که نمی شد رد کرد ــ بدون کدام دلیل پذیرفتیم. استاد ضمن تجارب که در عرصۀ ادبیات داشت، و سالها می شد که تدریس می کرد، پیش از آنکه از شکسته گی وزن این بیت شعر و غلط فهمی و نادانی ما حرف بزند؛ باتمام بزرگواری این بیت شعر را چنین تصحیح کرد: « روبه هند آوردن صائب، دلا ازبهر چیست؟ روز گار آیینه را محتاج خاکسترکند» و حکایت را چنین آغازنمود: می گویند که حضرت بیدل ِ" همه دل "، همیشه به شهر صائب تبریزی می رفته، هر بار به حضرت صائب می گفته که گاهی از سر ارادت اگر نخواستی به سر زمین من بیایی، حد اقل باری بیا و از نزدیک در آنجا دیدار کنیم. و صائب می فرموده که در شهر شما همه چیز به رنگ خاکستری مانند است. نه خاک از خاکستر فرق می شود و نه خاکستر از خاک. آنجا جهنمی بیش نیست. از قضا صائب بتریزی به بیماریِ جانکاهی مبتلا می شود. دوستان و یاران، مشورۀ رفتن به هندوستان را میدهند و می گویند که در فلان شهر پزشک های باتجربه و لایق است؛ با رفتن به آنجا حتمن صحتمند خواهی. حضرت صائب راهی هندوستان می شود. وبعد از مراجعه به طبیبان، به سراغ دوست همدل و همزبانش، میرزا عبدالقادر بیدل می رود. هنگام که با همدیگر چشم به چشم می شوند بیدل ِ همه دل می فرماید: « رو به هند آوردن صائب ، دلا از بهر چیست؟» در جواب حضرت صائب چنین می گوید: « روز گار آیینه را محتاج خاکسترکند.» ... و از سخنان استاد چنین معلوم بود که بین صائب و بیدل از نظرسن و سال تفاوت های زیادی وجود دارد. و ما این حکایت را جدی نگیریم و آنچه که مهم است[ نفس همین دو مصراع ] است...! عزیزان این سطرهای پریشان را در حالی می نویسم که بغض گلویم را می فشارد و پریشانی بی پایانی مرا فرا گرفته است. راستش درست نمی توانم فکر کنم که چه باید بنویسم!... راست می گفتند: که گاهی خواستنی ها را نمی شود که نخواست و نخواستنی ها را هم نمی شود که نخواست! قرا است تا سه روز بعد برای مدتی که نمی دانم چی مدتی خواهد بود، این جان به لب رسیده را خاک ِ به خون کشیده را مادر داغ دیده را مثل آنانی که دیروز رهایش کردند و تنهایش گذاشتند، اکنون او مرا بدرود می کند. و معلوم نیست که چه بر سر روز و روزگار غربتم خواهد آمد. ... و امروز 13حوت 1388 است ساعت 2 بعد از چاشت. به بهانه نخستین مجموعۀ شعری ام، محفلی را زیز نام « دیدار در آخرین پیاده رو » انجمن نویسنده گان بلخ و انجمن قلم بلخ، در تالار کتاب خانۀ عامۀ مولانا خسته برگذرار کردند. دوستان،فرهنگیان، نویسنده گان و شاعران بلخی تنهایم نگذاشتند و لطف ها و قدر دانی های فراوان در حق من حقیر و فقیر کردند. درست گفته نمی توانم محفل چگونه گذشت؛ زیرا در برابر حاضرین دست و دلم می لرزیدند و کاملن یک آدم دیگر ظاهر شده بودم شاید به سبب این است که برای مدتی از همۀ عزیزان دور می شوم و رهسپار شهر های دیگران ــ شهرهای که می گویند: آدم ها زیاد اند، آدم ها فراوان، آدمهای خوب آدمهای که در این سرزمین کمتر دیده می شوند. اما،« شندن کی بود مانند دیدن »- راستی اندکی خواستم روی واژۀ آدم تاکید نمایم. شاید شما بهتر بدانید که چرا؟... به هر صورت جا دارد که از تشریف آوری صمیمانۀ دوستان فرهنگی و از همکاری های انجمن نویسنده گان بلخ و انجمن قلم بلخ صمیمانه سپاس گزاری کنم و سخنانم را با نوشتن یک بیت شعر از شهید زنده یاد، قهار عاصی و چند سطر خاطره گونه پایان برم. « به کدام دل از این جا به مسافرت برایم که دراین جزیرۀ خون رگ و ریشه کرده پایم » گاهی هم فکر نکرده بودم که روزی و رزگاری به شهر بیگانه ها بروم. و تحصیلاتم ناتمام بماند. هرچند- خوشبختانه ــ امسال گواهی نامۀ فراغت صنف دوازدهم « دوره دبیرستانی ام » را به دست آورده و امتحان کانکور را هم سپری کردم و پیش از علان نتایج باید این شهر ار باتمام درد و باتمام اندوه رها کنم. و اما پشت برخی از کسانیکه هر روز می بینمشان ــ به قول دوست خوبم « پرویزپیمان « شمنان بهتر از دوست »، دلتنگ خواهم شد و پشت استادان که در دشوار ترین جاده ها، راه رفتن را برایم آموختاندند و احسان فراوان درحق ام کردند و پشت خانواده ام، بخصوص ادیب الله جان( برادرکوچکم ) که شامها پیش از آمدنم به خانه چشم به در دوخته و لحظه شماری می کند که چی هنگامی به خانه می آیم. از همه درد مند تر برایم این خواهد بود که « شیوا » با کاکا « زمری » جمعه روزها راهی دیار مولانا ( بلخ شریف ) شوند و من با آنها نباشم و در زیارتِ « خواجه اکاشاه » نروم و ادای ارادت نکنم و « بارک » عزیز را که در تنه ی چنار زیارت خواچه " گاز" انداخته است مزاحم هم نشوم و انگاره به انگاره، دشت به دشت، باغ به باغ، شهر باشکوه و تاریخی بلخ کهن را گام آلود نکنم و در بلندای بالا حصار نه ایستم و عظمت بخاک افتادۀ دیار رابعه را باتمام دل و جان حس نکنم و در زیارت « جوان مرد قصاب » رفته راز دل نگویم و عقده های گره خوره دلم را به پای گور رابعه، عاشقانه فریاد نتوانم... و ای برآن روز...! که ساعت ها « مجتبا » ی عزیز را به بهانه های مختلف و به گفتن اینکه " دلم بسیار پشتت تنگ شده " درصحن « چهار باغ رو ضۀ » مبارک منتظر نمانم. یا در دفتر نشریه ی دهکده، با دوست خوبم « روح الله » جان، از عالم بیخبری که ما بچه ها چقدر عقب مانده ایم حرف نزنم و به سخنان استاد « مجیر » در مورد جریان های مهم ادبی کشور گوش فراندهم. و شب ها را باهمۀ دوستان فرهنگی و هم قطارانم صبح نکنم و با استاد« زمری » در مورد سینما و کار های سینمایی اش حرف نزنم و همیشه چاشت ها یک " شکم نان " را سر« حبیب بزرگمهر» « تپ » نکنم و مشو ره های « ثاقبی » عزیز را جواب نداده و نگویم که خودت باید تصمیم بگیری. و با « سید عاصف حسینی » و« ابراهیم امینی » راهی " شولگره " شده غم غلطی نکنم. و همیشه مزاحم یار و عیار قدیمی « احمد خالد » عزیز نشوم... و « نعیم »عزیز را آزار و اذیت تلیفونی کرده خود را " قوماندان لوای سرحدی کشورغرق شده " معرفی نکنم و همیشه سنگینی درد هایم را با حرفهای ادیبانۀ « هستی » عزیز دخترک دهاتی مشرب کم نکنم. و با آن یار و همدم ، « فیاض ویرا»،درسهای بدیع و بیان را نزد استاد « فهیم کریمی » فرانگیرم و با ویرای عزیز کو چه باغهای" کمربند مزار" را هر روز قدم نزنم. و به خاطر تنبلی و کم توجهی « عنایت شهیر»، برایش تصمیم ندادن کتاب نگیرم و به « سهراب سیرت » نگویم که " آبِ « ماو تو » هیچگاه بعد از این در یک جو نخواهد رفت " و روی کو چکترین مسأله ــ که تو چرا مثل من... نه می اندیشی، هفتۀ یکبار قطع رابطه نکنم. و « حسن آذرمهر» که حضورش را از ما بچه ها دریغ کرده و بد ترین جزا را برما داده است که ماه ها و ماه ها نبینیم. و گولهای رندانه ی « سهراب سامانیان » را نخورم. از همه مهمتر مردی که چون کوه در برابر بیداد ایستاد و به خاطر ما بچه ها که زنده گی را دوست می دارد و چشم امیدی برای شگوفایی ما دارد هفتۀ چند بار به دفتر آن رند روز گار ( استاد محمد عمر فرزاد ) رفته گوش به سخنان پُر محتوا و نغز ایشان داده نتوانم... و ... حسین آرش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:15 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
سنایی
ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی یا حکیم سنایی (۴۷۳-۵۴۵ قمری)، از بزرگترین شاعران قصیدهگو و مثنویسرای زبان پارسی است، که در سدهٔ ششم هجری میزیسته است.
زندگیحکیم سنائی در سال (۴۷۳ هجری قمری) در شهر غزنه (واقع در افغانستان ) دیده بهجهان گشود، و در سال (۵۴۵ هجری قمری) در همان شهر چشم از جهان فروبست. نام او را عوفی مجدالدین آدم السنایی و حاجی خلیفه آدم نیز نوشته اند. محمد بن علی الرقا از معاصران او در دیباچه حدیقةالحقیقه نام او را "ابوالمجدودبن آدم السنائی" نوشته است. این حاکی از آن است که نامهای دیگری که بر روی او نهاده اند غلط میباشد. دردیوان سنایی ابیاتی به چشم میخورد که در آن سنایی خود را "حسن " خوانده است. در این بیت سنایی میگوید:
بخاطر این بیت بعضی از محققان میگویند که نام او در اصل حسن بوده و وی بعدها نام "مجدود" را برای خود انتخاب کرده است. در ابتدا سنایی طبق عادت آن زمان به دربار سلاطین روی آورد و به دستگاه غزنویان راه پیدا نمود. او در ابتدا به مداحی پرداخت تا اینکه یکباره شیدا شد و دست از جهان و جهانیان شست. سنایی چند سالی از دوران جوانی را در شهرهای بلخ و سرخس و هرات و نیشابور گذراند. میگویند در زمانی که در بلخ بود به کعبه رفت. بعد از اینکه از مکه بازگشت مدتی در بلخ ماند. در سال ۵۱۸ ه.ق به غزنین برگشت. یادگار پر ارزش سفرهایش مقداری از قصاید وی میباشد. بعد از بازگشت به غزنین میگویند که خانهای نداشت و یکی از بزرگان غزنین بنام خواجه عمید احمدبن مسعود به او خانهای بخشید و سنایی تا پایان عمر در غزنین در عزلت به سر برد. و در این ایام مثنوی حدیقةالحقیقه را نوشت.[۱] نصایح و اندرزهای حکیم سنایی دلاویز و پرتنوّع، شعرش روان و پرشور و خوش بیان، و خود او، در زمرهٔ پایه
گذاران نخستین ادبیات منظوم عرفانی در زبان فارسی بهشمارآمده است (صفحهٔ ۴۲، حافظنامه، شرح الفاظ، اعلام، مفاهیم کلیدی و ابیات دشوار حافظ.) او در مثنوی، غزل و قصیده توانائی خود را بوضوح نشان داده است. سنائی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی که مسعود در اسارت بود، برای او تدوین کرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و پراکنده شد و این نیز از بزرگواری سنایی حکایت میکند. مضامین عرفانیبسیاری از مفاهیم و مضامین بلند اخلاقی و عرفانی، برای نخستین بار، با سحر و سادگی سخن دلنشین، زلال، و از جان برخاستهٔ حکیم سنایی به ادبیات کهن فارسی وارد شد.
همین بذرهای اولیهٔ سخنان روحانی و عرفانیست که سنایی پراکنده کرد، و عطار و مولانا و سعدی و حافظ و جز آنان، در طول بیشتر از سه قرن، آنها را به اوج پختگی، صلابت، روانی، و پر معنایی رسانیدند. سنائی و مولانامعانی و الفاظ نو ظهور عرفانی در شعر و سخن سنائی در اشعار و اندیشههای دیگر استادان سخن فارسی همچون مولانا تأثیر گذارده و در مواردی بازتاب مستقیم داشتهاند. مولانای بلخی، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را به منزلهٔ روح و چشم خود میدانست:
آثار سناییقصاید، غزلیات، رباعیات، قطعات و مفردات سنایی در دیوان اشعار وی گرد آمده است. جز دیوان، آثار دیگر او عبارتاند از:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:17 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
شمس تبریزی
محمد بن علی بن ملکداد تبریزی، ملقب به شمسالدین، یا شمس تبریزی (۵۸۲-پس از ۶۴۵ هجری قمری)[۱] از صوفیان پارسی زبان [۲][۳][۴] و مسلمان [۵] مشهور سدهٔ هفتم هجری است. سخنان وی را که در مجالس مختلف بر زبان آورده، مریدان گردآوری کردهاند که به نام «مقالات شمس تبریزی» معروف است.
پیشینهاز زندگی شمس تبریزی و احوال شخصی او تا آنگاه که مقالات شمس کشف شد خبر مهمی در دست نبود. قدیمیترین مدارک درباره شمس تبریزی، ابتدانامه سلطان ولد و رساله سپهسالار است که گفته «هیچ آفریدهای را بر حال شمس اطلاعی نبوده چون شهرت خود را پنهان میداشت و خویش را در پرده اسرار فرو میپیچید».[۶] در کتاب مقالات اگر چه شمس تبریزی به شرح احوال و معرفی پیشینه خود نپرداختهاست اما میتوان او را از میان توصیفات و خاطرات بازشناخت، توصیفاتی که او به مناسبتهای گوناگون درباره افراد و اقوال مطرح میکند. درباره پدر و مادر شمس تبریزی آن قدر میدانیم که او در مقالات آنها را به نازکدلی و مهربانی توصیف میکند و اینکه آنها شمس تبریزی را نازپرورده کرده بودند: «این عیب از پدر و مادر بود که مرا چنین به ناز برآوردند.» شمس تبریزی در جایی درباره پدر خود میگوید: «نیک مرد بود... الا عاشق نبود، مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر...» [۷] «پدر از من خبر نداشت. من در شهر خود غریب، پدر از من بیگانه، دلم از او میرمید. پنداشتمی که بر من خواهد افتاد. به لطف سخن میگفت، پنداشتم که مرا میزند، از خانه بیرون میکند»[۸] شمس تبریزی در محضر استادانی چون شمس خونجی تحصیل میکرده است. او سپس به سیر و سلوک پرداخت و در نزد پیران طریقت، بزرگانی چون پیر سلهباف و پیر سجاسی، به کسب معرفت پرداخت. شمس تبریزی چنان که از مقالات او بر میآید از برخی از بزرگان زمان خود نیز تأثیر پذیرفته بود، و از آن میان نامهای شهاب هریوه (اندیشمند خردگرا)، فخر رازی، اوحدالدین کرمانی و محیالدین ابن عربی در مقالات شمس آمده است. [۹] شمس تبریزی و مولویشمس تبریزی عاشق سفر بود و عمر را به سیر و سیاحت میگذرانید و در یک جا قرار نمیگرفت، آنچنان که به روایت افلاکی «جماعت مسافران صاحبدل او را پرنده گفتندی جهت طی زمینی که داشته است.» [۱۰] شمس تبریزی در ۲۶ جمادیالاخر ۶۴۲ به قونیه رسید. با مولوی ملاقات کرد و با شخصیت نیرومند و نفس گرمی که داشت مولانا را دگرگون کرد. تا پیش از دیدار شمس تبریزی، مولوی از عالمان و فقیهان و اهل مدرسه بود. در آن زمان به تدریس علوم دینی مشغول بود، و در چهار مدرسهٔ معتبر تدریس میکرد و اکابر علما در رکابش پیاده میرفتند.[۱۱] با دیدار شمس تبریزی، مولوی لباس عوض کرد، درس و وعظ را یکسو نهاد و اهل وجد و سماع و شاعری شد. برای مردم قونیه مخصوصاً پیروان مولانا تغییر احوال او و رابطهٔ میان او و شمس تبریزی تحملناکردنی بود. عوام و خواص به خشم آمدند، مریدان شوریدند، و همگان کمر به کین او بستند. شمس تبریزی بعد از شانزده ماه در ۲۱ شوال ۶۴۳ بیخبر قونیه را ترک کرد. اندوه و ملال مولوی در آن ایام بیکرانه بود. سرانجام نامهای از شمس تبریزی رسید و معلوم گشت که او در شام است. مولوی فرزند خود سلطان ولد را با بیست تن از یاران برای بازآوردن او فرستاد. شمس تبریزی در ۶۴۴ با استقبال باشکوه به قونیه بازگشت. محفل مولوی غرق شور و شادی و وجد و سماع شد. اما شادمانیها دیری نپایید. باز آتش کینه و تعصب بالا گرفت و رنجها و آزارها به شمس تبریزی رسید. او با همه عشق و علاقهای که به صحبت مولانا داشت تصمیم به ترک قونیه گرفت. به مولانا میگفت: «سفر کردم آمدم و رنجها به من رسید که اگر قونیه را پر زر کردندی به آن کرا نکردی، الا دوستی تو غالب بود... سفر دشوار میآید، اما اگر این بار رفته شود چنان مکن که آن بار کردی»[۱۲] به سلطان ولد فرزند مولوی که نزدیکترین مرید و همراز او بود بارها میگفت:
در سال ۶۴۵ شمس تبریزی بی آنکه کسی آگاه شود قونیه را رها کرد و راه سفر در پیش گرفت. مولوی بیتاب مدام در جستجوی خبری از شمس تبریزی بود. بارها کسانی به او مژده میدادند که شمس تبریزی را در شام دیدهاند و او مژدگانیها میداد. با همین خبرها بود به امید یافتن شمس تبریزی دو بار به شام سفر کرد اما نشانی از او نیافت. شمس تبریزی به سلطان ولد گفته بود و چند بار این سخن را مکرر کرده که این بار بعد از ناپدید شده به جایی خواهد رفت که کسی نشانی از او نیابد. مزار شمس تبریزیدر باره مقصد سفر واپسین شمس تبریزی از قونیه، در منابع موجود چیزی نیامده است، اما از اینکه در منابع قدیمی مزار او را در شهر خوی نشان دادهاند معلوم میشود که مستقیماً یا بهطور غیر مستقیم به خوی رفته است. قدیمترین جایی که از وجود مدفن شمس تبریزی در خوی ذکری رفته در مجمل فصیحی ( تألیفشده در ۸۴۵) است که در حوادث سال ۶۷۲ مینویسد: «وفات مولانا شمسالدین تبریزی مدفوناً به خوی.» اما گزارش معتبر دیگر در این باره، در منشآتالسلاطین فریدون بیک است که در گزارش لشکرکشی سلیمان اول سلطان عثمانی به ایران در بازگشت او از تبریز به دیار روم آورده است که در سه روزی که در تابستان ۹۴۲ در خوی گذرانیده سلطان عثمانی «با حضرت سرعسکر سوار شدند و به زیارت مزار شریف حضرت شمس تبریزی مشرف گردیدند.»[۱۳]. با گذشت قرنها آرامگاه شمس تبریزی ویران گردید و از آن منار آجری به نام شمس تبریز بر جای مانده بود. به تایید سفرنامه جهانگردان مختلف، خاطرات، تذکره ها و نیز به نقل از مقالات و کتب متعدد، از جمله کتاب تاریخ نظم و نثر در ایران (جلد دوم صفحه ۷۳۶) و کتاب مقالات شمس تبریزی به تصحیح دکتر علی موحد (ص ۱۴۷)، مقاله دکتر محمد امین ریاحی در بهار ۷۵ (ص ۲۸)[۱۳]، کتاب مجمل فصیحی تصحیح محمود فرخ، جلد دوم (ص ۳۴۳)، کتاب زندگی و آثار مولانا از بدیعالزمان فروزانفر (ص ۲۰۸ و ۳۸)، کتاب منشآت السلاطین اثر فریدون بیک (ص ۹۴)، کتاب شکوه شمس اثر آن ماری شیمل (ص ۵۳۸)، کتاب تاریخ ابراهیم پچوی از نویسندگان معروف خلافت عثمانی؛ آرامگاه شمس تبریزی در خوی شناخته میشده که در تمامی اینها با ذکر منابع و اسناد تاریخی معتبر، مدفن شمس تبریزی را در آذربایجان غربی واقع در شهرستان خوی و در محله ای بنام محله شمس و در کنار مناری باستانی بنام منار شمس تبریزی عنوان نموده اند. اما متاسفانه وقوع زلزله سلماس و خوی به سال ۱۲۲۲ ه.ق و سیل مهیبی که حدود ۱۲۰ سال قبل، درست در محل منار شمس به وقوع پیوسته، باعث تخریب گنبد و بارگاه آرامگاه و همچنین تخریب ۲ منار از ۳ منار موجود شده و بعدها در عصر بی توجهی به آثار باستانی کم کم مدفن شمس مورد بی مهری واقع و به فراموشی سپرده شده است."جیمز موریه" جهانگردی که در ۱۸۱۳ میلادی از این منطقه دیدن کرده در کتاب سفرنامه خود می نویسد: "در انتهای شمالی شهر خوی مقبره ای وجود دارد که متعلق به ملایی بنام شمس تبریزی است که مردی اهل شعر و دانش و استاد مولوی شاعر بزرگ ایرانی بوده است.به دیدن منارهای آن رفتم که به فرمان شاه اسماعیل صفوی با شاخ شکارهایی که در یک روز انجام داده بوده تزیین شده است...". "مجمل فصیحی" نیز قدیمی ترین منبع معتبری است که به سال ۸۴۵ ه.ق. نگاشته شده و از وجود قبر شمس تبریزی در خوی دو بار صحبت به میان آورده است. "فصیحی خوافی" در کتاب مجمل فصیحی نیز می گوید: "شیخ حسن بلغاری، خرقه از دست شمس گرفته. پدر شیخ حسن، پیر عمر نخجوانی از معاصران و آشنایان شمس تبریزی در خوی اقامت داشته و مزارش در حوال همین شهر در پیر کندی است...". شمس تبریزی هم که بصورت درویشی ناشناس سفر می کرده در خوی رحل اقامت افکند و مریدانی یافته و مشهور خاص و عام شد. سرانجام سرشوریده بر بالین آسایش رسیده و در شهر خوی ندای حق را لبیک گفت. مرگ او مرگ درویشی گمنام و مسافری رهگذر نبود بلکه به واسطه طول اقامت در این شهر چنان احترام و اعتبار یافته بود که آرامگاه شایسته ای بر سر خاکش افراشته اند که تا قرنها بعد هم زیارتگاه بوده است". شاه اسماعیل صفوی نیز که عادت به زیارت قبر عرفا و بزرگان دینی داشته و هر کجا که مقبره ای غیر واقعی و بی اساس می دیده ویران میکرده است؛ ضمن اینکه مدت مدیدی در خوی اقامت می کند دستور می دهد در کنار آرامگاه شمس تبریزی کاخی و باغی برایش عمارت کنند به طوری که هر موقع از درب کاخ بیرون می آمده چشمش به آرامگاه شمس بیافتد.[۱۴][۱۵][۱۶] مزار شمس تبریزی در خوی در دهههای اخیر مورد توجه قرار گرفت و برای بازسازی آن اقدام شد.[۱۷] سند دیگری درباره وجود مقبرهی شمس در خویساری عبدالله افندی درکتابی به نام ثمرات الفؤاد فی مبدأ و المعاد (به ترکی)مطالب ارزشمدی در باب آرامگاه شمس تبریزی در خویآورده است. بنا به نوشته خود مؤلف، وی با استمداد از مولانا جلالالدین رومی و حاجی بایرام ولی شروع به نوشتن اثر کرده و در ۲ ذی الحجه ۱۰۳۳ هجری قمری آن را به پایان برده است. نسخه دستنوشت مؤلف در کتابخانه حسن پاشای شهر چوروم در ترکیه نگهداری میشود.[۱۸] یکی از بزرگانی که ساری عبدالله افندی در کتاب خود به شرح زندگیاش پرداخته است، شیخ ابوحامد حمیدالدین آقسرایی معروف به سومونجو باباست. حمیدالدین نخستین آموزشهای صوفیانه را نزد پدرش شیخ شمسالدین موسی دید، سپس به دمشق رفت و به تعلیم علوم ظاهری مشغول شد. پس از مدتی گمشده خود را نزد خواجه علاءالدین علی از مشایخ طریقت صفوی (متوفا در نیمه دوم قرن هشتم) که در خوی ساکن بود، یافت و به صحبت او مشغول شد. پس از مدتی خواجه علاءالدین چون وفات خود را نزدیک دید، او را به خلافت برگزید و روانه روم ساخت. ابوحامد در زمان ایلدیریم (یلدرم) بایزید (حک ۷۹۱- ۸۰۵ قمری/۱۳۸۹- ۱۴۰۳ میلادی) وارد بورسا شد و به صورتی ناشناس در آنجا سکنا گزید.او در ۸۱۵ هجری در همان شهر درگذشت. از شاگردان بنام حمیدالدین آقسرایی باید حاجی بایرام ولی را نام برد که با استناد به آموزههای سومونجو بابا، طریقت بایرامیه را تأسیس کرد.آنچه که در این میان به موضوع این نوشته مربوط میشود، مطالبی است که ساری عبدالله افندی در بیان سالهای زندگی ابوحامد آقسرایی در خوی بیان داشته است. او مینویسد که چون علاءالدین مرگ خود را نزدیک دید، بر آن شد تا امانتی را که نزد او بود، به صاحبش تسلیم کند و چون اخلاص و امانتداری ابوحامد را مشاهده کرد، تصمیم گرفت تا او را خلیفه خود سازد و امانت را بدو بسپارد، پس درویشان خود را جمع کرد و به مکانی که در قصبه خوی به مقبره شمس تبریزی معروف و زیارتگاه و تفرجگاه آنان بود، عزیمت کردند.صفحه ۲۴۰ ـ نسخه خطی کتابخانه عمومی حسن پاشا در چوروم ترکیه). درویشان خواجه سه روز مشغول ذکر شدند و در پایان علاءالدین، ابوحامد را به عنوان خلیفه خود روانه دیار روم ساخت. این نوشته از دو منظر حائز اهمیت است: نخست آنکه چهارصد سال پیش در زمان حیات ساری عبدالله افندی در خوی زیارتگاهی وجود داشته که به نام مقام ومقبره شمس تبریزی معروف بوده است. از آنجا که عبدالله افندی خود به عنوان یکی از دولتیان در سفر جنگی سلطان عثمانی به ایران حضور داشته است، میتوان گفت که خود او این مکان را از نزدیک دیده و در کتاب خود ثبت کرده است. اشارات دیگر منابع همزمان با عبدالله افندی نیز تأییدکننده سخنان او هستند. از جمله سیاحتنامه اولیا چلبی، منشآت فریدون بیگ و سفرنامه ونیزیان. مطلب دوم و مهمتر آنکه حدود صد سالی بعد از غیبت و وفات شمس، در خوی مکانی وجود داشته که محل تجمع و رقص و سماع صوفیان بوده است و با توجه به فحوای نوشته عبدالله افندی، آن زمان نیز به نام مقامو مقبره شمس تبریزی معروف بوده است. میدانیم که شمس قبل از دیدار با مولانا در قونیه شهرت آنچنانی نداشته است تا برایش مقام و خانقاهی ترتیب دهند، لذا این مسأله باید بعد از غیبت شمس از قونیه روی داده باشد که این نیز میتواند قرینهای باشد بر آمدن شمس به خوی و اقامتش در این شهر و سپس درگذشت و دفنش در همانجا. جالب آنکه در افواه عامه نیز اقوال و روایات فراوانی درباره آمدن دراویش و شمع روشن کردن آنها در جنب مناره شمس تبریزی و اجرای مراسم وجود دارد.»[۱۹] مزار شمس تبریزی در خوی در دهههای اخیر مورد توجه قرار گرفت و برای بازسازی آن اقدام شد.[۲۰] جستارهای وابسته |
||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:13 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
||||||||||||||||||||||
فخرالدین عراقیشیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر بن عبدالغفار همدانی، یا فخرالّدین عراقی از شاعران و عارفان ادب فارسی زبان در سدهٔ هفتم هجری میباشد. وی در کمیجان به دنیا آمد در مورد نام و نسب عراقی میان غالب تذکرهنویسان اختلاف است. به روایت حمدالله مستوفی در کتاب تاریخ گزیده نام او ابراهیم، لقبش فخرالدین و نام پدر و جدش بوذرجمهر این عبدالغفار الجوالقی در همدان است. تولد عراقی بنا به تحقیق سعید نفیسی روستای کتجان از نواحی شهر همدان و به سال ۶۱۰ هجری است. فخرالّدین عراقی دردر ۸ ذوالقعده ۶۸۸ ه.ق.، در دمشق درگذشت.[۱]
زندگیابراهیم عراقی فرزند عبدالغفار کمیجانی بود. و در کمیجان به دنیا آمد او پس از تکمیل آموزش قرآن برای ادامهٔ تحصیل به همدان رفته، و در آنجا تحصیل کرد. در کودکی قرآن را از بر نمود و میتوانست آن را به آواز شیرین و درست قرائت کند. وقتی که هفده ساله بود جمعی از قلندران به همدان فرود آمدند و عراقی نیز بهمراه آنان به هندوستان رفت و به شاگردی شیخ بهاء الدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد که از وی پسری آمد و به کبیرالدین موسوم گشت. بیست و پنج سال سپری شد، و شیخ بهاءالدین وفات یافت، در حالیکه، عراقی را جانشین خود کرده بود. بعد از هند، عراقی عزم مکه و مدینه کرد، و پس از حج جانب روم شد. در قونیه، به خدمت مولانا رسید، و مدتها در مجالس سماع حاضر شد. وی پس از سالها اقامت در روم جانب شام رفت. عراقی در هشتم ذیقعدة سال ۶۸۸ ه. ق در شهر دمشق درگذشتهاست. |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
اسدی طوسی
اسدی از چند جهت دیگر هم در تاریخ ادبیات ایران حائز اهمیت است: کهنترین دستنویس فارسی که به دست آمدهاست به خط اسدی طوسیاست. علاوه بر این وی نخستین واژهنامهٔ فارسی را (بنا بر آنچه امروز ما رسیدهاست) به نام لغت فرس تدوین کرد.
آثار و افکار اسدیاسدی به داستانسرایی گرائیده و به نظم داستانهایی که از بسیاری جهات به شاهنامه فردوسی نزدیک است، پرداخته است. شعرهای اسدی به واسطه تناسب و حسن استعمال، جلوه خاصی یافته و به تشبیه و مجازهای تازه و صنایع لفظی و معنوی مشحون است. اسدی طوسی از علمای لغت بوده و در این فن استاد بوده و بسیاری از دیوانهای گذشتگان را به دقت و ژرفنگری خوانده و لغات کمیاب را به دست آورده و گاهی همان کلمات را در اشعار خود به کار برده و بدین سبب در گرشاسبنامه بسیاری از لغات فارسی که حتی در اشعار قرن پنجم و ششم هم کمتر استعمال شده است، دیده میشود. آوردن این لغات اگرچه نظر به حفظ زبان، شایسته تحسین و یکی از دلایل برتری این منظومه است اما تا حدی به فصاحت و رواج آن آسیب رسانده است. بهترین گواه، آن است که شاهنامه فردوسی که چندین برابر منظومه اسدی است از این کلمات کمتر دارد، با اینکه عنایت فردوسی به نگهداری زبان بیشتر بوده است. گرشاسبنامهموضوع این کتاب، داستان پهلوانی است به نام گرشاسب که برحسب روایات پدر نریمان، نیای رستم بوده و در هند و سایر ممالک رزمها کرده و نامآور شده است. این کتاب در تاریخ ۴۵۸ هجری قمری یعنی ۵۸ سال پس از اختتام شاهنامه فردوسی به انجام رسیده است. گرشاسبنامه از روی گرشاسبنامهای که ابوالمؤید بلخی شاعر و نویسنده قرن چهارم به نثر آورده است، اقتباس شده و ظاهرأ جزو داستانهای شاهنامه ابومنصوری هم بوده است. گرشاسبنامه منظوم با اصل داستان اختلاف چندانی ندارد و اسدی تغییری در آن اعمال ننموده است. فرهنگ لغات یا لغت فُرساسدی در تألیف این کتاب خدمتی در خور ستایش به زبان فارسی کرده و علاوه بر ضبط و تعریف لغات، به ذکر نام و شعرهای پیشگامان مانند ابوشکور بلخی، شهید بلخی و رودکی نیز پرداخته است. واژهنامه اسدی به جهت دقت و صحت تفسیر، بهترین واژهنامه و نیز قدیمیترین فرهنگ موجود در زبان فارسی است. آثارصاحب مجمعالفصحا چهار قصیده مناظره را به نام اسدی توسی مشتمل بر مناظره آسمان و زمین - شب و روز - مغ و مسلمان - نیزه و کمان، ضبط کرده است. گرشاسبنامه و لغت فرس از آثار بزرگ این شاعر دانشمند است. در زیر، چند بیت از گرشاسبنامه به نام «در وصف دختر کورنگشاه و آمدن جمشید نزد وی» درج میشود:
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:7 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
احیاء علوم الدیناز ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
کتاب احیاء علوم الدین مشهور به احیاء العلوم از آثار شناختهشدهٔ ابوحامد محمد غزالی است. این کتاب که مضمون دینی، اخلاقی و عرفانی دارد همواره مورد توجه عالمان شیعه و سنی بودهاست. غزالی، احیاء علوم الدین را پس از کنارهگیری از تدریس در مدرسهٔ نظامیه و در دورهای که در شام و قدس و حجاز اقامت داشت نوشتهاست(حدود سال ۴۹۲ هجری-قمری ).
انگیزه تاَلیف از زبان غزالی [ویرایش]"به تحقیق میدانم وسوگند بر زبان میرانم که اصرار تو بر انکار حقیقت دین موجبی نیست، مگر آن بیماری که بسیاری ازمردمان این روزگار را دامنگیر شده وجمهور خلق بدان مفتون گشته اند.سپردن راه آخرت با نشیب وفرازش در غایت دشواری است زیرا راهبران جهان آخرت عالمانی توانند بود که وارثان پیامبران باشند، عالمانی که اکنون روزگار از وجودشان خالی گشته وجایشان عالمانی جای گرفته اند که معروف را منکر ومنکر را معروف میشمارند، بدین سبب علم دین مندرس شده وآثار یقین ناپیدا گشته است...."[۱] موافقان ومخالفان [ویرایش]
موضوع و عناوین [ویرایش]
برای مشاهده شرح موضوع کتاب به انگلیسی که بر اساس نوشته W. Montgomery Watt آورده شده است، به پیوند به بیرون در آدرس زیر مراجعه شود.[۲] شرح و خلاصه نویسی [ویرایش]بزرگترین شرحی که بر احیاء نوشته شده، مربوط به شرح زبیدی است که بیش از سه بار در کشورهای عربی زبان چاپ شده است. همچنین کتاب هشت جلدی معروف "المحجه البیضاء فی احیاء الاحیاء" به همت فقیه شیعه اثناعشری، ملامحسن فیض کاشانی در قرن دهم هجری قمری نوشته شده است. کتاب کیمیای سعادت خلاصه ای از احیاء است که غزالی آنرا در اواخر قرن پنجم هجری قمری نوشته است. ترجمه فارسی [ویرایش]ترجمه فارسی کتاب احیاء که کهنترین ترجمه این کتاب است، بنام کتاب احیای علوم دین، وتوسط مٌوید الدین محمد خوارزمی درحدود ۱۵۰ سال پس از تاَلیف یعنی در سال ۶۲۰ هجری قمری در دهلی انجام شده است.بنا به گفته خودش او سالها کتاب احیاء را برای شاگردانش در لاهور و دهلی درس میداده است. |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:52 توسط وحیدالله یوسفزی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 |
| پیوندها |
|
روانشناسی ادبیات |
|
RSS
|